نمهر نوشت

از صبح صدای اذانت در گوشم فریاد می زند. فریاد که نه ، ملیح و آرام جاری می شود. دلــــــــــــــم با توست. نیـــــــــــست ؟؟
چرا ! مــــــی خواهم دلم با تو باشد. با تو و برای تــــــــــــو ...
ناملایمات زیاد شده است. خودت که می بینی. سختم است. اعصابم نمی کشد. دلم تاب نمی آورد رنج های مضـــــاعف گوشه و کنارهای دنیا را ...
سلطان همه ی روزهای تنهایی و غربتم !
خودت بیا !
پوچی ها امان نمی دهند. سرت را گرم می کنند تا فرع جای اصل را پر کند ، مثل سویا به جای گوشت ... 
این روزها هر چه کمتر بفهمی آسوده تری
دیگر آفتاب هم به زور می تابد
ای آفتابی ترین مهتاب زندگی ، بیرون بیا
مردم از خستگی و فــــــــــــــــــــــــراق !

/ 1 نظر / 3 بازدید
رها

خوشحالم که دوباره دست به قلم شدی . البته دست به قلم که بودی . خوشحالم که دوباره لذت خواندن دست نوشته هایت را با ما شریک شدی :) زیبا می نویسی . رقص قلمت پاینده